خواجه نصير الدين الطوسي
112
اخلاق ناصرى ( فارسى )
سوم باعتبار كسى كه معامله بدان هيئت با او اتفاق افتد پس باعتبار اول آن را ملكه نفسانى خوانند و باعتبار دوم فضيلت نفسانى و باعتبار سوم عدالت . و در جملگى اخلاق و ملكات همين اعتباراترا رعايت بايد كرد . و بر عاقل واجب بود استعمال عدالت كلى بر آن وجه كه اول در نفس خود به كار دارد و آن تعديل قوى و تكميل ملكات باشد چنان كه گفتيم چه اگر به عدالت تعديل قوى نكند شهوت او را باعث شود بر امرى ملايم طبيعت خويش و غضب بر امرى مخالف آن تا بدواعى مختلف طالب اصناف شهوات و انواع كرامات گردد و از اضطراب و انقلاب اين احوال و تجاذب قوى اجناس شر و ضر حادث شود و حال هم برينگونه بود هركجا كه كثرتى فرض كنند بىرئيسى قاهر كه آن را منظوم گرداند و بيمن وحدت كه ظل إله است ثبات و قوام دهد . و ارسطاطاليس كسى را كه حال او در تجاذب قوى برين صفت بود تشبيه كرده است بشخصى كه او را از دو جانب ميكشند تا به دو نيمه شود يا از جوانب مختلف تا پارهپاره شود و ليكن چون قوت تميز را كه خليفهء خداى عز و جل است در ذات انسانى حاكم قوى گرداند تا او شرايط اعتدال و تساوى نگاهدارد هر يكى به حق خود رسند و سوء نظامى كه از كثرت متوقع بود مرتفع شود پس چون از تعديد نفس بر اينوجه فارغ شود واجب بود تعديل درستان و اهل و عشيره هم بر اين صفت و بعد از آن تعديل اجانب و اباعد و بعد از آن تعديل حيوانات تا شرف اين شخص بر ابناى جنس او ظاهر شود و عدالت او تمام گردد و چنين شخصى كه در عدالت به اين غايت رسد ولى خداى تعالى و خليفه او و بهترين خلق او بود و بازاى اين بدترين خلق خدا كسى بود كه اول بر خود جور كند و بعد از آن بر باقى مردمان و اصناف